close
چت روم
نوشته های کاربران عضو


عنوان عکس اسلایدر عنوان عکس اسلایدر عنوان عکس اسلایدر

آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

کمی طاقت داشته باشید...
عنوان پاسخ بازدید توسط
1 10723 reza013
3 5797 karamymasood245
1 384 seraj
0 355 manteghpazir5
0 350 manteghpazir5
0 463 manteghpazir5

نویسنده:
تاریخ: یکشنبه 16 بهمن 1390
بازدید: 473

اخه بی حیا تقصیر پدر ومادرت چی بود که بی آبرشون کردی وطن فروش هرزه 

 
 
دهکده خنده

عریانی تو عین اسیری برای توست؛ آزادی اش برای هوس های هرزه شان

آزاده تر که بود ز زن های این جهان؟

آن کس که کرد پیکر عریان خود عیان؟

گر این بُوَد رهایی انسان که ای گلی!

 هر تن فروش گشته رها طبق این گمان

نشنیده ای تو ناله ی مردم ز خاک خود؟

ای گل! تو "مثل مادر"معصوممان بمان

رحمی اگر به پاکی روحت نمیکنی

بر حرمت "به نام پدر" کن تنت نهان

عریانی تو عین اسیری برای توست

آزادی اش برای هوس های هرزه شان

ما را هزار امید به بازیگری چو گل

تو گرم بازی سیه زشت دیگران

ما در سماع ساز تو مدهوش و گشته ای

رقّاصه ای به نغمه ی دشمن در این میان

مال خود تو هست تن و جان تو ولی

ترسم براو ز سیلی ویران گر خزان

دیدم پس دو دیده ی عصیان گرت که بود

از ترس کودکانه ی تنهاییت نشان

ترسم که نام گل صفتت همچو لکه ای

ممتد شود به ننگ به پیشانی زمان

بودی عزیز بین کسانت چه حیف شد

گشتی عروسک ید پنهان ناکسان

شاعر: س.ع

منبع سایت دهکده خنده (www.khandan.rozblog.com)


برچسب ها : ,,,,
نویسنده:
تاریخ: چهارشنبه 12 بهمن 1390
بازدید: 178

سلام 

به همه ی دوستان گلم و جفاتی عزیزم که امروز مثل اینکه سرو کلش پیدا نیست.

اول برداشتی آزاد از حکایتی از گلستان سعدی لطفا مطالعه کنید لطفا

جسم های بزرگ ؛ روح های کوچک...
بچه که بود خیلی دلش می خواست مثل بزرگ تر ها باشد .
دلش می خواست لباس هایش شبیه لباس بزرگ تر ها باشد .
دلش نمی خواست چادر سفید گل گلی اش را سر کند یا کفش های کوچولوی قشنگ صورتی اش را پا کند . دلش می خواست مثل مادرش چادر مشکی سر کند و کفش های پاشنه بلند به پا .
یک بار هم این کار را کرده بود؛ رفته بود چادر مادر را انداخته بود روی سرش و کفش های مادر را پوشیده بود . چند قدمی راه رفته بود و چادر زیر پاهای کوچکش گیر کرده بود و خورده بود زمین ...
اما باز هم دست بردار نبود. کفش ها را نمی توانست کوچک کند تا اندازه ی پاهایش بشود ، اما چادر را می شد : قیچی را برداشته بود و افتاده بود به جان چادر...! بگذریم از اینکه مادر چقدر عصبانی شده بود.
حالا بزرگ شده بود و داشت این ها را برای من تعریف می کرد .
می گفت : «اون روز ها ، معنی بزرگ بودن برای من ،قد و قواره بزرگ داشتن و لباس بزرگ پوشیدن بود .اما حالا  که بزرگ شدم ، باز هم احساس بزرگی نمی کنم .
الآن دیگه دلم می خواد روحم اون قدر بزرگ بشه که لباس های دنیایی براش کوچک بشه و لباس های بزرگ روحانی بپوشه.
اون موقع حتما احساس بزرگی می کنم»

سراج:اره خیلی از ماها تو این دنیای طوفانی سوار برکشتی زندگی هستیم و فکر می کنیم که ناخدای قهاری هستیم برای اداره ی این کشتی غافل از اینکه با خدا بودن بهتر ازناخدا بودن در این دنیا است.

جفاتی:سراج مطمئن هستی که تو حوزه عملیه نرفتی؟؟؟ صحبت ازچادر و روح اینجور چیزها میکنی از خودمونیما ازون  مذهبی های تیر هستی

سراج:نه جفاتی جون راستی کجابودی پسر؟؟؟؟نگرانت بودم

جفاتی(زیرلب):اره جون عمه نداشتت

جفاتی:هیچی امروز حال نداشتم با جنیفر(دوست دختر جفاتی)دعوام شده بود حوصله سربه سر گذاشتنتو نداشتم

سراج:راستی جفاتی جان منظور من ازاوردن چادر و روح مذهبی بودن نیست و این ها معیار های مذهبی بودن نیست ولی بدون که این قصه رو به خاطر این گفتم که از زبان یکی شنیده بودم که الان تو این جامعه زندگی می کنه (همه گرگ شدن و شهوت براشون ملاک شده)اگه میخواستم کودکی رو که تو این زمونه زندگی می کنه نمی تونستم از لفظ ایرانی بودن تحسینش کنم(چون ایرانی ها از زمان کورش پوششی شبیه چادر داشتند)در ضمن الان خیلی از  مادرها چادر سرشون نمیکنن و به جای اینکه به بچه هاشون این مسائل رو یاد بدن کشیدن رژ لبو اینجور چیزهارو بهشون یاد میدن(ازنظر امروزی ها با کلاس و با شخصیت هستند غافل از اینکه غربی ها با تبلیغات گسترده موفق شدن اصالت اصیل ایرانی رو از ما بگیرند و این چیزها رو جاکنند)بگذریم بیا بریم پارک محلمون یکم اب وهوا عوض کنیم تو هم بگو ببینم چی شده من که بهت روز اول گفتم اینکارو نکن خوب نیست اگه صبر می کردی انجلیا جولیا(مامان جفاتی)برات یه زن خوب میگرفت عجله کردی

جفاتی:خوب تو هم حالابهت رو دادم ها حالا ما یه اشتباه کردیم تو هم هی به رخ بکش

سراج: باشه ببخشید پاشو بریم راستی دوستان گلم سعی کردم با رنگ های مختلف بنویسم تا از خوندن مطالب لذت ببرید راستی خوشحال میشم نظرتونوراجب محتواش بدونم

چندتا گل محمدی هم برای هدیه به شما درادامه مطلب گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد تا آپ بعد یاحق


برچسب ها : ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,
نویسنده:
تاریخ: جمعه 16 دي 1390
بازدید: 273

من بیوه ام،بیوه خوشبختی ام.سال ها پیش پدربزرگی داشتم ...................

 

دوستان این داستان کوتاه و زیبا نوشته کاربر محترم مریم ر هستش امیدوارم که با

نظراتتون تو نوشتن داستانهاش به این نویسنده جوان کمک کنید اولین داستانش هم

خیلی زیبا است ولی ببخشید که این پست و برای کاربران فعال کردم و اعضای عادی

نمی تونن مشاهده کنن به خاطر این عمل از شما کاربران عادی عذر خواهی میکنیم

این کار تنها به این خاطر است که از دادن نظر های بیهوده که برخی اشخاص

میدهند جلوگیری شود تا به روحیه ای نویسنده اسیبی نرسد خوندنش خالی از لطف نیست خیلی کوتاهه



برای خواندن داستان رو کلمه ای دانلود کلیک کنید تا به ادامه مطلب هدایت شوید تنها کاربران عضو اینکارو انجام دهند 

                                                با تشکر دهکده خنده